خدایا وقتی تو پشتمی...

مهم نیست کیا جلوم هستن!!!



تاريخ : شنبه 12 بهمن1392 | 8:29 | نویسنده : جوجه کوچولو |
من یه مـــــــــهــــــــــر مـــاهـــیـــم

اگر مرا میخواهی باید رک بودنم را بخواهی

اگر مرا میخواهی باید صداقتم را بخواهی

اگر مرا میخواهی باید پیچیدگی ام را بخواهی

من اینگونه ام

ساده ، رک ، بی ریا، تنها

اگر مرا میخواهی کمی ساده باش ،

اگر مرا میخواهی کمی همدل باش ،

فقط همین

من یه مـــــــــهــــــــــر مـــاهـــیـــم

شاید ماه من مــیــزان باشد

اما تا وقتی از پشت خنجر نزنندم

آرام خواهم بود

و سر به کار خود

مرا آنگونه که هستم بخواه

من یه مـــــــــهــــــــــر مـــاهـــیـــم



تاريخ : یکشنبه 21 مهر1392 | 10:7 | نویسنده : جوجه کوچولو |

هی فلانی!

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم ...

هرجا که دلـــــــــــت میخواهد برو ...

فقط آرزو میکنم

وقتی دوبـــــــــاره هوای من به سرت زد

آنقدرآسمان دلت بگیرد که با هزار شب

گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری ...!!

و امـــــــــا من ...

برنمیگردم که هیچ ...!

عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمــــــع میکنم

که نتوانی لم بدهی روی مبل های راحتی

با خاطراتم قدم بزنی ..!!!



تاريخ : یکشنبه 7 مهر1392 | 8:48 | نویسنده : جوجه کوچولو |
از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد

آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،

دیگــــر گــریـه نکـننــد؛

دوسـت نــداشتـــه بــاشـنـــد؛

و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد،

حتـــی زنــدگــــی


تاريخ : چهارشنبه 6 شهریور1392 | 7:53 | نویسنده : جوجه کوچولو |
الان سرکارم

خسته شدم از تنهایی. توو یه اتاق تنهام. . .

هروقت پسرخالم میاد بهم سر میزنه، اون طهماسبی میگه چرا اینقدر میاد اینجا؟ مگه دستگاه مشکلی داره که بهش زنگ میزنی بیاد؟ اگه مشکلی داره به خودمون بگو

بهش گفتم من اصن بهش نزنگیدم

خو به تو چه؟ میاد پیشه دخترخالش که تنها نباشه و یه سری بهش زده باشه . . .

یعنی باید دق کنم توو یه اتاق از تنهایی؟ اشکام در اومدن . . .



تاريخ : دوشنبه 28 مرداد1392 | 12:23 | نویسنده : جوجه کوچولو |
خو آخه آدم چقدر میتونه این همه دروغ رو تحمل کنه؟

دیشب بعد از مدتها باهاش چت کردم، ولی بازم دروغ میگفت. آخه آدم اینقد پَست؟

همش دروغ. . .

آخر سر هم من طاقت نیاوردم این همه دروغ رو بشنوم، بهش گفتم برو گمشو


پ.ن: یعنی اینقد واست بی ارزش بودم؟

تاريخ : یکشنبه 27 مرداد1392 | 8:7 | نویسنده : جوجه کوچولو |

بعضی اشک ها هستند ...

   بی دلیل ...

        بی بهانه ...

               یک دفعه ...

                     نصف شبی ....

                              عجیب آدم را آرام میـــکنند..!!!


پ.ن: دیشب بدجور دلم گرفته بود. بغض کرده بودم و حوصله نداشتم، ولی بلاخره تونستم گریه کنمو آرووم بشم . . .

تاريخ : چهارشنبه 23 مرداد1392 | 10:15 | نویسنده : جوجه کوچولو |

روزگــــــارعجیبـــی شـــده ....

حتـــی وقتــی می خندیــــم

منظـــورمـــان چیــــز دیگــــری ستـــــــ ..!!!

 


پ.ن: زندگی کردن هم تکراری شده. همه خسته ان.

دیگه هیشکی نیست که از زندگیش راضی باشه (شاید یه تعدادی باشن)

همه اطرافیانم غم دارن (هیشکی یی غم نیست)



تاريخ : دوشنبه 21 مرداد1392 | 9:19 | نویسنده : جوجه کوچولو |
بازم برگشتم

هیچ جا مثله اینجا نمیشه. اینجا میتونم حرفامو راحت بنویسم، حتی اگه کسی هم نخونشون.

مهم اینه که خودم آروم میشم.

توو این چند وقت خیلی اتفاقها افتاد. زندگیم خیلی درهم شده بود.

رفتم دانشگاه (همون دانشگاهِ قبلیم )

با یکی دوست شدم و بعد ترکم کرد. (دیگه مهم نیست)

دوستای زیادی پیدا کردم

توو کلاسمون فقط ۷تا دختریم و بقیه همه پسر. فکر کنم حدوده ۳۰تا، شایدم بیشتر 

همکلاسی های بامزه ای دارم 

آرش: چی بگم از این پسر که فقط باعثه خنده من میشه. خیلی مسخره بازی میکنه

سجاد: ای جان. اینو که دیگه باید همه جا با خودت ببری بسکه بامزه است. وقتی میخنده چشماش کوچولو میشن. ناااااززززی

میثم: این که خود شیرینه کلاسمونه. هی واسه استادا خودشیرینی میکنه

یوسف: این یکی استادارو هِی با اون سوالای مسخره اش عاصی میکنه

محمدامین: ای خدا من چه کنم با این؟ کفرمو درمیاره. بابا زرنگ. بابا درسخون. خب که چی به من میگی تو رقیبِ  منی؟ نه که من خیلی درسخونم  بابا از من زرنگتر خو خیلی هست آقا جان

سپیده: اصلا سر کلاساش نمیاد. درس هم نمیخونه. اونوقت میخواد نه درساش حذف بشن، نه استادا نمره کم بهش بدن

حدیث: ای جان. دختره گُلیه. خیلی دوسش دارم

لیلا: ای خدا. این دختر هم کفره منو درمیاره. خو حالا موقع جزوه نوشتن که یه مقدار جا میمونم، بذاری از روو دستت ببینم. چیزی ازت کم میشه؟

معصومه: وای خدا این دختر چقده دل نازکه. دختره خوبیه ولی بعضی وقتها اصن حوصلشو ندارم. بسکه بهم میزنگه

 سارا و آزاده: این دوتا همیشه باهمن و جدا ناشدنی هستن از هم. ایشالله همیشه باهم باشن و شاد

اینم از همکلاسی های من

بعد از دو سال رفتیم خونه ۲تا از دایی هام

چند وقت پیش هم یکی از دوستای نت ایم فوت کرد و خیلی حالمو خراب کرد. همش بهش فکر میکنم. الان رفته اون بالا پیشه خدا. خوش به حالش از دستِ این دنیا و آدمهاش راحت شد. روحش شاد


 پ.ن: از این به بعد هم آپ میکنم



موضوعات مرتبط: نوشته های خودم (جوجه کوچولو)

تاريخ : چهارشنبه 16 مرداد1392 | 12:15 | نویسنده : جوجه کوچولو |
زن بی بهانه میماند...!!

به شرط آنکه برای رفتن بهانه به دستش ندهی...!!



تاريخ : یکشنبه 25 فروردین1392 | 0:1 | نویسنده : جوجه کوچولو |

تو که میدونی همه ی عمرو اونجا گذاشتمو رفتم
تو که میدونی بجز آغوش تو جایی نداشتمو رفتم

اگه رفتمو تو سراغمو نمیگیری هنوزم که هنوزه
اگه به جز خودم کسی نیست که دلش برای من بسوزه

نه نمیدونی آخه همه ی غمامو به تو نگفتم
نه نمیدونی آخه نخواستم از چشم تو بیافتم
نه نمیگفتم آخه تحمل غمه منو نداری
نه نمیگفتم آخه میترسیدم بری تنهام بذاری

بگو فهمیدی وقتی میرفتم نگرون خودم نبودم
غمه آیندت بدجوری نشسته بود توی همه ی وجودم

اگه تصویری که ازم توی ذهنت بودو و خرابش کرد
به خاطر خودت دیگه ازم نخوا که پیشت برگردم

نه نمیدونی آخه همه ی غمامو به تو نگفتم
نه نمیدونی آخه نخواستم از چشم تو بیافتم
نه نمیگفتم آخه تحمل غمه منو نداری
نه نمیگفتم آخه میترسیدم بری تنهام بذاری

 

تو که میدونی - محسن یگانه



موضوعات مرتبط: متن ترانه ها

تاريخ : جمعه 5 آبان1391 | 18:38 | نویسنده : جوجه کوچولو |

دستِ مــــــن

خـــالیست از بــودن تـــــو

امــــا دلـــــم . . .

تـــا دلت بخـــواهـــد

از تـــــو پـُـــر است . . .



تاريخ : یکشنبه 30 مهر1391 | 18:23 | نویسنده : جوجه کوچولو |

تنهایی من از اونجایی شروع شد که

میان این همه " بود "

منتظر یکی بودم که "نبود "...



تاريخ : جمعه 28 مهر1391 | 18:56 | نویسنده : جوجه کوچولو |

گفتی "بخند" ... گفتم " نگاه کن"

گفتی" بگو " ...گفتم "بشنو"

گفتی "عاشق شو" ... گفتم "حس کن"

گفتی "ثابت کن" ... گفتم "لمس کن"

گفتی "گریه کن" ... گفتم "بزن"

... گفتی " برو " ... گفتم ... "خدا نگهدار"

ببین !

همیشه حرف ، حرف تو بوده!



تاريخ : شنبه 22 مهر1391 | 15:41 | نویسنده : جوجه کوچولو |

مرا زمانی از دست دادی...

كه میان روزمرگی هایت گم شده بودی...

و تو فرصت آن را نداشتی...

كه دلتنگم باشی...

عجب از من!!!

تمام دلمشغولی ام تو بودی...

تمامی دقایقم با تو می گذشت...

اما حتی در لابه لای دفتر خاطراتت هم نبــــــــــــــــــــــــــــــــودم!!!



تاريخ : یکشنبه 16 مهر1391 | 11:11 | نویسنده : جوجه کوچولو |
ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﻓﮑﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﺪ . . .

ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ :

ﺗوﺩﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺩﺭ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﻡ . . .



تاريخ : شنبه 15 مهر1391 | 13:1 | نویسنده : جوجه کوچولو |

تولدت مبارک ، چه حرف خنده داری
چه فایده داره وقتی ، تو گل برام نیاری
عجب شبیه امشب ، داره میسوزه چشمام
دورم شلوغه اما ، انگاری خیلی تنهام

واسه چی زنده باشم ؟ جشن چیو بگیرم ؟
من امشبو نمی خوام ، دلم میخواد بمیرم
تولدم مبارک نیس / دلم گرفته غمگینم / هوای خونه دلگیره / تو رو اینجا نمی بینم
تولدم مبارک نیس / شکسته قلب داغونم / تو نیستی و من از دوریت / خودم رو مرده میدونم


هیچ کی خبر نداره ، چقدر هواتو کردم
چقدر دلم میخواد تو ، باشی دورت بگردم
هیچ کی خبر نداره  ، دارم به زور می خندم
نمی دونم چرا من ، چشمامو هی می بندم
چشمامو من می بندم ، تا منتظر بشینم
شاید توو این سیاهی ، بازم تو رو ببینم
تولدم مبارک نیس / دلم گرفته غمگینم / هوای خونه دلگیره / تو رو اینجا نمی بینم
تولدم مبارک نیس / شکسته قلب داغونم / تو نیستی و من از دوریت / خودم رو مرده میدونم

 

تولد - امین حبیبی


امروز تولدمه

از این زندگی هیچی نصیبم نشد جز یه عالمه غم و غصه...

تولدمه ولی کسی که عاشقشم ازم دوره و دیگه ندارمش... با اینکه اون کاملا فراموشم کرده و دیگه منو یادش نمیاد. ولی من همیشه یادش بودم و توو این روز واسش بهترین هارو از خدا میخوام.

از عشق بگذریم

الان دلم میخواد کسایی که دوسشون دارم کنارم باشن.

دلم واسه همه ی فامیل تنگ شده. 1 سال میشه که بیشتریاشونو ندیدم. البته 2، 3 باری از دور دیدمشون. ولی اینکه از نزدیک همدیگه رو ببینیم، بگیم و بخندیم یه چیزه دیگه است.

واقعا دلم واسه اون روزهای باهم بودنمون، بیرون رفتنامون، مسافرت رفتنامون. مخصوصا 13بدرها که بیرون میرفتیم تنگ شده.

یعنی میشه اون روزها دوباره برگرده؟!...

خیلی وقته از ته دل نخندیدم. همه ی خنده هام الکیه. چون نمیخوام کسی بفهمه غمگینم. وقتی پیشه بقیه هستم همیشه خودمو شاد نشون میدم. البته میدونم خیلیا مثل خودمن. تظاهر به شاد بودن میکنن و تنها من نیستم که اینطوریم.

من تنها پیشه چند نفر میتونم خودِ واقعیم باشم. بدونه اینکه تظاهر به شادی بکنم.

چند وقتیه دلم بدجور گرفته. خیلی داغونم. هرچند دقیقه یه بار بغضم میگیره ولی نمیذارم بترکه. قورتش میدم. نمیخوام کسی توو خونه بفهمه که حالم خوب نیست. فقط شبها زیرِ پتوو میتونم راحت گریه کنم. بسکه گریه میکنم نمیدونم کی خوابم میبره. روزها هم با فکر کردن از خواب بیدار میشم. خنده داره نه؟!

تا حالا شده توو خواب هم فکر کنی! بعد همون فکر باعث بشه از خواب بیدار شی!

دیگه نمیدونم با این زندگیم چکار کنم؟! ازش خسته شدم...

دانشگاه قبول شدم، دو دلم که برم یا نه؟

ولی به احتماله زیاد برم. شاید زندگیم از این یه نواختی دربیاد . . .

. . .

این متن ترانه ای هم که گذاشتم، همش دارم به آهنگش گوش میدم. همین الان هم که دارم اینا رو مینویسم دارم بهش گوش میدم.

واقعا حالم خرابه. . .



موضوعات مرتبط: متن ترانه ها ، نوشته های خودم (جوجه کوچولو)

تاريخ : دوشنبه 10 مهر1391 | 17:42 | نویسنده : جوجه کوچولو |

بـــرگ پـــاییــزی

راهـی نـدارد جـــز سُــــــــقوط…

وقـتی می دانـد

درختـــــــــــ …

عِشــقِ بـــرگِ تـــــازه ای را در دل دارد...


پ.ن: برگ پاییزی = من

تاريخ : شنبه 8 مهر1391 | 19:42 | نویسنده : جوجه کوچولو |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام



تاريخ : پنجشنبه 6 مهر1391 | 13:42 | نویسنده : جوجه کوچولو |

گاهی بی هوا دلم هوایت را میکند ...

هوای تو ... !

تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی ...



تاريخ : چهارشنبه 5 مهر1391 | 19:42 | نویسنده : جوجه کوچولو |

mouse code

كد ماوس

تنگ نا